سلام به دوستان
من یه دوست دارم که نیاز شدید به یک همدم با معرفت و با حال داره راستش دلم خیلی براش میسوزه اگه شمابتونید به من کمک کنید تا من بتونم به دوستم کمک کنم ممنونتون میشم
شماره تلفن رو هم تو نظرات خصوصی برام بفرستید
نوشته شده توسط ملکه عشق در چهارشنبه 1387/04/05 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت
وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید
رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید
با قلم خوشبختیها . با جوهر طلایی رنگ
رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت
وقتی که نوبتم رسید .مرغک بخت من پرید
قلم نوک طلا شکست .جوهر فقط سیاهی زد
وقتی خدا اینجوری دید از مرغ غم یه پر کشید
با قلم بدبختیها و با جوهر سیاهیها
رو پیشونی من نوشت :
قصه تلخ سرنوشت . . .
نوشته شده توسط ملکه عشق در یکشنبه 1387/03/05 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت
آخر يه روز تيک ميگيری ، لباسهای شيک ميگيری ، بابات را ميکنی کچل ، تا بينی رو کنی عمل ، با همراهت زنگ ميزنی ، عينک رنگ رنگ ميزنی ، اين دل و اون دل ميزنی ، هي به موهات ژل ميزنی ، جنس لباسات تريکو ، موزيک فقط از انريکو ، جوراب های فسقلکی ، روسری های الکی ، با اشوه های شُتری ، ميشينی پشت موتوری ، تو خيالت خيلي تکی ، فکر ميکنی با نمکی ، خوشی با اين تيپ خفن ، حالا قشنگی مثلا ؟
نوشته شده توسط ملکه عشق در یکشنبه 1387/03/05 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت
حقيقت تلخ است اما نه به تلخی تنهايی
تنهايی سخت است اما نه به سختی جدايی
می خواستم اسمتو روی سينه ام خال کوبی کنم
اما ترسيدم که صدای قلبم تو رو اذيت کنه
نوشته شده توسط ملکه عشق در شنبه 1387/03/04 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
وقتشه از عشق تو دل بکنم مثل تو که رو دلت پا میذاری
میخوام این روز ها مال خودم باشم
این مهم نیست که منو دوسم نداری دیگه فرقی واسه من نمیکنه
انگاری بود و نبودت یکیه تا بیام دوباره عاشقت بشم
میبینم پشت سرم تاریکیه
خوابه چشمامو حروم کردی رفیق گل میخواستم تو یه خوار بودی رفیق
من ساده تورو ناجی می دیدم تو واسم طناب دار بودی رفیق
بیچاره دل دیوونه من تورو نشناحته عبادت میکنه
داره ذره ذره میمیره ولی به ندیدن تو عادت میکنه
خوش به حال تو که عاشق نشدی منو بی بهونه تنها میذاری
وقتشه دلم رو به دریا بزنم به جهنم که منو دوسم نداری
نوشته شده توسط ملکه عشق در شنبه 1387/03/04 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت
دنیا این جوریه دیگه اگه گریه کنی میگن کم آوردی ، اگه بخندی میگن دیوونست ، اگه دل ببندی تنهات میزارن ، اگه عاشق بشی دلتو میشکنن ، با این حال باید لحظه ای را گریست ، دمی را خندید ، ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست
نوشته شده توسط ملکه عشق در شنبه 1387/03/04 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت
مردها كلا به سه گروه اصلي تقسيم ميشن:
۱- گروه اول مردهائي هستند كه دوست دارن خودشون رو بدبخت كنند! اين دسته از مردان ميرن زن ميگيرن!و بعد از مدتي لال ميشن.
۲- گروه دوم مردهائي هستند كه دوست ندارن خودشونو بدبخت كنن، ولي تا چشم باز ميكنن ميبينن سه، چهار تا بچه مردم رو بدبخت كردهاند! اين گروه ميرن كشيش كليساهاي كاتوليك ميشن
۳- آخرين گروه هم مرداني هستند كه ميرن زن ميگيرن، بعدش باز هم ميرن زن ميگيرن، اونوقت ميرن يه زن ديگه هم ميگيرن و يه دو جين هم صيغه ميكنن!
و اما زنها كلا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن: 
۱- گروه اول زنهائي هستند كه مردها رو بدبخت ميكنن!
۲- گروه دوم زنهائي هستند كه اشك مردها رو در ميارن! 
۳- گروه سوم زنهائي هستند كه جون مردها رو به لبشون ميرسونن!
۴- گروه چهارم زنهائي هستند كه كاري ميكنن مردها روزي 18 بار (ميانگين!) آرزوي مرگ كنن!![]()
۵- گروه پنجم زنهائي هستند كه به اشتباه فكر ميكنن جزو هيچكدوم از گروههاي بالا نيستند (ولي هستند!!)
نوشته شده توسط ملکه عشق در جمعه 1387/03/03 ساعت 21:52 موضوع | لینک ثابت
خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را تغيیر دهد....!
در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،
اما...
تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟
پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.
بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید
....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود..
اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.
انسانها عمل شما را فراموش می کنند.
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.
به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.
نوشته شده توسط ملکه عشق در دوشنبه 1386/12/20 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت
شعری برای تو گفتم ، زیبا و غمگین در آمد
از دل برایت سرودم ، خونین خونین در آمد
با یاد چشمت نوشتم ، گیراترین شعر من شد
یاد لبت اوفتادم ، شیرین شیرین در آمد
دیشب که می رفتی از دل ، کردم دعا تا بمانی
از سینه ی آسمانها نجوای آمین در آمد
این دل که شب تا سحر بود در کار ذکر و مناجات
پیچیده در کفر زلفی ، بی دین بی دین در آمد
می خواستم گل بگویم ، گل بشنوم ، گل بکارم
اما ز بیداد پاییز ،صد دست گلچین در آمد
میخواستم شعر خوبی دیشب برایت بگویم
نگذاشت این گریه ، نگذاشت ، شرمنده ام این در آمد
نوشته شده توسط ملکه عشق در دوشنبه 1386/12/20 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام حالتون خوبه که من عماد هستم 18 ساله از مشهد مقدس به عنوان یه غریبه آشنا در خدمتتون هستم.. دوري عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت میدهد مثل باد که یه شمع را خاموش ولی شعله های آتش را بزرگ تر می کند
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY